ترس‌ها

خرید بک لینک
غمگینم، مثل اون یخ فروش. دو روز مونده به مصاحبهی دکتری. همون چیزی که میخواستم. الان یهو خالی کردم، اصلا چرا؟ من چیکار میخوام بکنم؟ گمم، به هر سوالی فکر میکنم، ته نداره، به هر ایدهای فکر میکنم، تهش به بن بست میرسه. من چی میخوام از تحقیق و پژوهش؟ مگه میشه کاری کرد؟ و اگر بشه هم برای آیندگانه، خب به چه کار من میاد آخه؟ ولی انصافا شرایط بدیه همزمانی پریود و مصاحبه :/ و اینکه من چرا اینهمه چیز برای خوندن دارم، نمیخوندم؟! انسان موجود عجیبیه! حقیقتا عجیب! ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 16:53

الساعه میتونم بگم، تنها آب انگوره که میتونه شب قبل از مصاحبه که داری با پیاماس هم دست و پنجه نرم میکنی، تو رو به نقطهای برسونه، که با خودت بگی: «فقط مرگه که چاره نداره»

راضیام.

تا چه شود!

ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 16:53

به نظر مدتیست که مونولوگ را از دست دادهام. خوب که نگاه میکنم، انگار هرچه سریعتر بدنبال حل مشکلم، یا شاید درستترش این است که بدنبال پاک کردن دردسر. شاید یکی از مشکلات در میل به دیده شدن ریشه دارد، و یا ارتباط. این روزها تا که حالم بد میشد به سراغ ارتباطی و یا حضور در جمعی حتی مجازی بودم تا مشکل را مرتفع کنم، اما تا به کی؟ راستش دلم هم برای غم داشتن، غمی عمیق، تنگ شده. دلم برای خودم با خودم بودن. اینکه اینجا تنها حضور من در اجتماع باشد، اینکه اینجا غر بزنم، درد بکشم، با خودم و خودم زندگی کنم. دلم برای خودم، تنگ شده. یادش گرامی که میخواند: «دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه - و من برای خودم، چقدر دلم تنگه»!  هی پناه به جمع، به کتاب و درس، به پرستیژ، به دیده شدن و .... باید به خودم برگردم.  کسی که من را نمیبیند، خودمم. ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 16:53

صفحه بندی